Categories
My Poem

میان خواب و بیداری

 در خواب تلخ عمر ناپدیدم
خود را به چشم خویش نادیدم

چون موج‌عمر از کران گذشتم
در بحر بی‌قرار‌خود پیچیدم

افسانه شد حقیقتِ وجودم
از دست جهان ز خویش بُریدم  

عمرم همه در خیالِ باطل
در آینهٔ زمانه دیدم

هر لحظه ورق‌ورق شکستم
در دفتر زمان پریدم

یک عمر میان خواب و بیداری
در خویش ز خویش ناامیدم

از خندهٔ روزگار ‌بی‌مهر
جز داغ‌دل‌شکسته ندیدم

گفتم که مگر رها شوم من
از این همه بند ناگزیدم 

اما چه رهایی‌ای که هر دم
در خویش شکسته‌ تر رسیدم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *