گفتم که چرا جهان چنین بیخبر است؟
گفتا که درونِ تو همان راهِ سفر است
آرامشِ دل به فتحِ عالم نبود
آن گنج که میجویی، کنارِ نظر است
گفتم که چرا جهان چنین بیخبر است؟
گفتا که درونِ تو همان راهِ سفر است
آرامشِ دل به فتحِ عالم نبود
آن گنج که میجویی، کنارِ نظر است
دریا به سکوتِ خویش معنا دارد
شب نیز به تاریکیِ خود جا دارد
انسان اگر از هیبتِ خود کم نکند
در خویش هزار آسمانها دارد
از خاک رسیدیم و به خاک خواهیم رفت
با نام و نشان، یا بیباک خواهیم رفت
آنچه به جهان میماند از ما فقط
مهریست که در دلها به جا خواهیم رفت
از پنجرهٔ عمر نگاهی کردم
بر دفترِ رفته، آهی کردم
دیدم که تمامِ راه کوتاه شدهست
جز لحظهٔ مهر، هیچ نخواهی کردم
نه کوه به ماندنِ خود مغرور است
نه موج گرفتارِ سفر، مجبور است
آموختم از طبیعتِ خاموشِ جهان
هر چیز که زندهست، دمی در شور است
یک جرعه صفا ز جامِ انسانیت است
یک قطره وفا ز بحرِ حقیقت است
گر نام تو در جهان نماند، چه غم؟
آثارِ تو در دلِ کسی دولت است
در راهِ جهان، چراغِ خود روشن کن
دل را ز غبارِ کینهها گلشن کن
آزاد کسیست کز درون آرام است
نه آنکه فقط مالکِ صد خرمن کن
در کوچهٔ عمر، رهگذاران رفتند
با خاطرهها، سویِ غباران رفتند
خوش آنکه ز خود نشانی از مهر گذاشت
کز خاک برآیند و به دلها ماندند
دریا به من آموخت که آرام شوم
با موجِ حوادث، نه گرفتار شوم
هر سنگ که خورد بر دلِ آبِ روان
صیقل شد و گفت: میتوان یار شوم
یک شب به ستارهها نظر کردم باز
دیدم که جهان پر است از راز و نیاز
گفتم که کجاست منزلِ آرامِ بشر؟
آمد نفسی گفت: درونِ خودِ راز