این شعر برای من تلاشی است برای ثبت لحظهای که «زیبایی» از مرز تجربهی عادی عبور میکند و به یک حضور درونی و زنده تبدیل میشود. در این نگاه، معشوق صرفاً یک چهره بیرونی نیست، بلکه نقطهای است برای دیدن دوبارهی جهان؛ جایی که همه چیز قابلیت تبدیل شدن به تصویر، معنا و استعاره پیدا میکند.
در زیباییشناسی این شعر، عشق نیرویی صرفاً احساسی نیست، بلکه عاملی برای شکلدادن به زبان و تخیل است. کلمات در این فضا نقش توصیفکننده ندارند، بلکه خودشان تبدیل به ابزار خلق میشوند؛ ابزاری برای ساختن جهانی که در آن احساس و خیال از هم جدا نیستند.
از این زاویه، شعر برای من نوعی مواجهه با زیبایی است؛ زیباییای که در نگاه، خاطره و حضور معشوق خود را آشکار میکند و در زبان شعر، به شکل تصویر و موسیقی بازآفرینی میشود.
دلم از چشم مستت باز صد افسانه میگیرد
شبیه شمع عاشق، لشکر پروانه میگیرد
نسیم کوچهٔ یادت به جانم میوزد هر دم
ز عطر خاطراتت روح من دیوانه میگیرد
در آن لبخند شیرینت چه رازی خفته پنهان است
که هر کس میبیندت، رنگ مهر از جانانه میگیرد
به سویت پر کشیدم چون کبوترهای بیسامان
دلِ من در مسیرت قوت مردانه میگیرد
اگر یک دم بمانی، خانهویرانم گلستان است
که رامین از نگاهت باغ جان فرزانه میگیرد