از باغِ جهان عطرِ وفا میجستم
در آینهٔ خویش، صفا میجستم
آخر به یقین رسید این دل که فقط
آنچه طلبیدم، به خودم میجستم
از باغِ جهان عطرِ وفا میجستم
در آینهٔ خویش، صفا میجستم
آخر به یقین رسید این دل که فقط
آنچه طلبیدم، به خودم میجستم
نه هر که به دنیا رسید، پیروز است
نه هر که شکست خورد، دلش دلسوز است
گاهی نفسِ شکستهای در خلوت
از صد نفسِ مغرور، بسی پیروز است
از کوزه شکسته آبِ زلال آمد
از دلِ غبار، عطرِ کمال آمد
آموختم از شکستهای زندگی
گاهی زِ ترکها نورِ وصال آمد
گفتم به نسیم: رازِ ماندن چه بود؟
گفتا دلِ پاک و مهر ورزیدن بود
گل گرچه به یک صبحِ بهاری خندید
عطرش به هزار خانه پیچیدن بود
در شهرِ فریب، سادهدل بودن هنر است
با آینه ماندن، از همه زیباتر است
گر دستِ زمانه رنگِ رویت ببرد
رنگِ دلِ روشن، همیشه در نظر است
از چشمهٔ صبر، آبِ روشن خوردم
از تلخیِ راه، درسِ بودن بردم
هر زخم که بر جانِ من افتاد، مرا
یک گام به سویِ خودِ بهتر بردم
یک عمر دویدم پیِ فردایِ خیال
جا ماند ز دستم نفسِ امروز و حال
وقتی که رسیدم به سرِ منزلِ عمر
دیدم که سفر بود تمامِ آن سؤال
یک دانه به زیرِ خاک، پنهان میشد
با گریهٔ باران، نفسش جان میشد
گفتند که پایانِ تو تاریکی بود
خندید، که آغازِ گلستان میشد
در جامِ شکسته، نور پیدا کردم
در رنجِ زمان، حضور پیدا کردم
آموختم از شکستهای خاموش
گاهی به سقوط، راهِ عبور پیدا کردم
از باغِ جهان، گلِ وفا میچینم
از تلخیِ راه، درسِ صفا میچینم
گر بادِ حوادث همه برگم ریزد
از ریشه هنوز بویِ صبا میچینم