در شهرِ شلوغ، خلوتی پیدا کن
در خندهٔ خود، فرصتی پیدا کن
این عمر نه آنقدر بلند است ای دوست
یک لحظه برایِ زندگی پیدا کن
در شهرِ شلوغ، خلوتی پیدا کن
در خندهٔ خود، فرصتی پیدا کن
این عمر نه آنقدر بلند است ای دوست
یک لحظه برایِ زندگی پیدا کن
بر شیشهٔ باران زده، دنیا دیدم
در قطرهٔ کوچک، دلِ دریا دیدم
گفتم که کجاست گمشدهٔ آرامش؟
در گوشِ خودم، جوابِ فردا دیدم
از سنگِ زمانه گر دلم خسته شود
از زخمِ جهان، دیده پر از قصه شود
یک شاخهٔ کوچکِ امیدم کافیست
تا باغِ دلم دوباره پیوسته شود
در کوچهٔ عمر، سایهها میگذرند
چون ابر، تمامِ آشنا میگذرند
خوش آنکه ز خود چراغِ نیکی افروخت
کز راهِ دلِ مردم، جدا میگذرند
در آتشِ عشق، خاکستر گشتیم
از شوقِ حقیقت، سبکتر گشتیم
پرسید کسی: حاصلِ این سوختن چیست؟
گفتیم: ز خود گذشتیم و بهتر گشتیم
در دفترِ دل، خطِ وفا بنویسید
بر صفحهٔ جان، مهرِ خدا بنویسید
گر عمر چو برق رفت، باکی نبود
نامی ز نکوکاری به جا بنویسید
بر خاکِ قدمهای تو باران آمد
از پنجرهٔ بسته، بهاران آمد
گفتم که چه ماند از سفرِ عمر مرا؟
یک خاطره و بویِ دلآرام آمد
چراغی که به شب، خانهٔ دل روشن کرد
از پنجرهٔ جان، راهِ سحر روشن کرد
هر کس که به دیگران محبت بخشید
در خویش هزار آسمان روشن کرد
نه جامِ زرین مرا شاد کند
نه نامِ بلند، دل آزاد کند
یک جرعه صفا اگر نصیبم گردد
صد پادشهی را ز من آباد کند
درختی که خم شد، ثمر بیشتر داشت
دریا که سکوت کرد، گوهر برداشت
آموختم از جهانِ خاموشِ طبیعت
هر کس که فروتن شد، هنر بیشتر داشت