شب رفت و ز پشتِ پرده خورشید آمد
از گریهٔ ابر، خندهٔ امید آمد
گفتم که چرا شکستها زیبا شد؟
گفتا که بهار از دلِ تردید آمد
شب رفت و ز پشتِ پرده خورشید آمد
از گریهٔ ابر، خندهٔ امید آمد
گفتم که چرا شکستها زیبا شد؟
گفتا که بهار از دلِ تردید آمد
از پنجرهٔ صبح، نفس تازه رسید
بر خاکِ ترکخورده، نفسِ سبزه دمید
هرگز ز شکستِ خویش نومید مشو
گاهی زِ دلِ سنگ، بهار آمده دید
یک شمع اگر از خویش شرر بخشیدهست
شب را به هزار خانه درخشیدهست
از عمر همین بس که پس از رفتنِ ما
نامی ز محبت به کسی بخشیدهست
در گوشهٔ خاک، دانهای خوابیدهست
در سینهٔ سنگ، چشمهای جوشیدهست
هر کس که امید از دلِ خود برنکند
از پردهٔ شب، صبح برون دیدهست
از کوچهٔ دیروز گذشتم آرام
بر شانهٔ باد آمد آوازِ سلام
دیدم که تمامِ رنجهای گذشته
پل بوده برایِ رسیدن به مقام
نه باغ به یک گل بهاری باشد
نه شب به همیشه تاری باشد
هر لحظه که با عشق نفس میکشیم
دنیا به همان لحظه جاری باشد
در باغ، نه گل ماند و نه آوازِ پرنده
در جام، نه می ماند و نه نغمهٔ بنده
آنکس که دلش خانهٔ مهر آدمهاست
ماندست ز او خاطرهای زنده
از رود، روانیِ سفر را آموختم
از کوه، سکوتِ پرثمر را آموختم
از خاک گرفتم که فروتن باشم
از آسمان، شوقِ نظر را آموختم
از خاک رسیدیم و به خاک خواهیم رفت
با نام و نشان، یا بیباک خواهیم رفت
آنچه به جهان میماند از ما فقط
مهریست که در دلها به جا خواهیم رفت
بر شانهٔ شب، ستارهای پیدا شد
در گوشِ سکوت، نغمهای برپا شد
گفتم که کجاست راهِ آرامشِ دل؟
گفتا: دلِ آرام، خودش دریا شد