Categories
My Poem

پایانِ جستجو

یک عمر دویدم پیِ فردایِ خیال
جا ماند ز دستم نفسِ امروز و حال

وقتی که رسیدم به سرِ منزلِ عمر
دیدم که سفر بود تمامِ آن سؤال

Categories
My Poem

راهِ کمال

یک قطره به دریا زد و دریا گردید
یک ذره به خورشید رسید و پیدا گردید

انسان اگر از خویش رها گردد، دید
در خویش هزار آسمان برپا گردید

Categories
My Poem

رازِ بزرگی

نه کوه ز بلندایِ خود آگاه است
نه رود ز رفتن به سفر، در راه است

آدم چو فروتن شود و پاک بماند
در چشمِ جهان، بلندتر از ماه است

Categories
My Poem

آنچه هست

گفتم به زمان: آخر این راه کجاست؟
گفتا که نه آغاز، نه پایان پیداست

آرام بگیر و به همین لحظه بساز
زیرا که تمام زندگی همین‌جاست

Categories
My Poem

عطرِ ماندگاری

در جویِ زمان، نقشِ سفر می‌ماند
از رفتنِ ما، گردِ اثر می‌ماند

آن‌کس که دلِ خسته‌ای را شاد کند
از او به جهان، عطرِ خبر می‌ماند

Categories
My Poem

آیین مهر

شوخی مکن با دیگران، گر نیست در خویشتن توان
کز خندهٔ بی‌جا شود آزرده دل در هر مکان

گر می‌کنی، آرام گو با مهر و لطف و خوش‌زبان
تا دل نرنجانَد کسی، از گفتگوی تو نهان

گر طعنه‌ای داری به لب، با مهر و نرمی بر زبان
کز تلخی یک حرف بد، گردد مکدّر آسمان

با ریشخند بی‌سبب، دل را میازار ای جوان
کز زخم گفتار بدی، رنجیده گردد قلب و جان

هر کس به دنیا می‌کشد رنجی ز دوران زمان
پس مهربانی پیشه کن، تا نام ماند جاودان

با خندهٔ خود گل بکار، نه خار در باغ زمان
کز آدمی نیکو بماند، یاد نیک اندر جهان

رامین” ز مهر آموخت آیین نیک مردمان”
کز نیک‌خویی زنده ماند، نام انسان جاودان

Categories
My Poem

افسانهٔ نگاه تو

دلم از چشم مستت باز صد افسانه می‌گیرد
شبیه شمع عاشق، لشکر پروانه می‌گیرد

نسیم کوچهٔ یادت به جانم می‌وزد هر دم
ز عطر خاطراتت روح من دیوانه می‌گیرد

در آن لبخند شیرینت چه رازی خفته پنهان است
که هر کس می‌بیندت، رنگ مهر از جانانه می‌گیرد

به سویت پر کشیدم چون کبوترهای بی‌سامان
دلِ من در مسیرت قوت مردانه می‌گیرد

اگر یک دم بمانی، خانه‌ویرانم گلستان است
که رامین از نگاهت باغ جان فرزانه می‌گیرد

Categories
My Poem

میان خواب و بیداری

 در خواب تلخ عمر ناپدیدم
خود را به چشم خویش نادیدم

چون موج‌عمر از کران گذشتم
در بحر بی‌قرار‌خود پیچیدم

افسانه شد حقیقتِ وجودم
از دست جهان ز خویش بُریدم  

عمرم همه در خیالِ باطل
در آینهٔ زمانه دیدم

هر لحظه ورق‌ورق شکستم
در دفتر زمان پریدم

یک عمر میان خواب و بیداری
در خویش ز خویش ناامیدم

از خندهٔ روزگار ‌بی‌مهر
جز داغ‌دل‌شکسته ندیدم

گفتم که مگر رها شوم من
از این همه بند ناگزیدم 

اما چه رهایی‌ای که هر دم
در خویش شکسته‌ تر رسیدم