یک عمر دویدم پیِ فردایِ خیال
جا ماند ز دستم نفسِ امروز و حال
وقتی که رسیدم به سرِ منزلِ عمر
دیدم که سفر بود تمامِ آن سؤال
یک عمر دویدم پیِ فردایِ خیال
جا ماند ز دستم نفسِ امروز و حال
وقتی که رسیدم به سرِ منزلِ عمر
دیدم که سفر بود تمامِ آن سؤال
یک قطره به دریا زد و دریا گردید
یک ذره به خورشید رسید و پیدا گردید
انسان اگر از خویش رها گردد، دید
در خویش هزار آسمان برپا گردید
نه کوه ز بلندایِ خود آگاه است
نه رود ز رفتن به سفر، در راه است
آدم چو فروتن شود و پاک بماند
در چشمِ جهان، بلندتر از ماه است
گفتم به زمان: آخر این راه کجاست؟
گفتا که نه آغاز، نه پایان پیداست
آرام بگیر و به همین لحظه بساز
زیرا که تمام زندگی همینجاست
در جویِ زمان، نقشِ سفر میماند
از رفتنِ ما، گردِ اثر میماند
آنکس که دلِ خستهای را شاد کند
از او به جهان، عطرِ خبر میماند
شوخی مکن با دیگران، گر نیست در خویشتن توان
کز خندهٔ بیجا شود آزرده دل در هر مکان
گر میکنی، آرام گو با مهر و لطف و خوشزبان
تا دل نرنجانَد کسی، از گفتگوی تو نهان
گر طعنهای داری به لب، با مهر و نرمی بر زبان
کز تلخی یک حرف بد، گردد مکدّر آسمان
با ریشخند بیسبب، دل را میازار ای جوان
کز زخم گفتار بدی، رنجیده گردد قلب و جان
هر کس به دنیا میکشد رنجی ز دوران زمان
پس مهربانی پیشه کن، تا نام ماند جاودان
با خندهٔ خود گل بکار، نه خار در باغ زمان
کز آدمی نیکو بماند، یاد نیک اندر جهان
رامین” ز مهر آموخت آیین نیک مردمان”
کز نیکخویی زنده ماند، نام انسان جاودان
دلم از چشم مستت باز صد افسانه میگیرد
شبیه شمع عاشق، لشکر پروانه میگیرد
نسیم کوچهٔ یادت به جانم میوزد هر دم
ز عطر خاطراتت روح من دیوانه میگیرد
در آن لبخند شیرینت چه رازی خفته پنهان است
که هر کس میبیندت، رنگ مهر از جانانه میگیرد
به سویت پر کشیدم چون کبوترهای بیسامان
دلِ من در مسیرت قوت مردانه میگیرد
اگر یک دم بمانی، خانهویرانم گلستان است
که رامین از نگاهت باغ جان فرزانه میگیرد
در خواب تلخ عمر ناپدیدم
خود را به چشم خویش نادیدم
چون موجعمر از کران گذشتم
در بحر بیقرارخود پیچیدم
افسانه شد حقیقتِ وجودم
از دست جهان ز خویش بُریدم
عمرم همه در خیالِ باطل
در آینهٔ زمانه دیدم
هر لحظه ورقورق شکستم
در دفتر زمان پریدم
یک عمر میان خواب و بیداری
در خویش ز خویش ناامیدم
از خندهٔ روزگار بیمهر
جز داغدلشکسته ندیدم
گفتم که مگر رها شوم من
از این همه بند ناگزیدم
اما چه رهاییای که هر دم
در خویش شکسته تر رسیدم